خاطرات مطب امپول


خاطرات کشنده اند و من جزوی از همان خاطره بازهاى عاشق درد و رنجم ... منی که از مرور خاطرات درد می کشم و همیشه دست هایم برای سکوت درد خالی ست ... من خاطره بازی ام که از تجسم گذشته غرق در عذابی بی اسم و نام می شوم که گمان می کنم هیچ واژه ای توان معنا کردنش  را ندارد و نمی یابد ... زمان موضوعی ست که برایم غیر قابل درک تر از زندگی پس از مرگ است. این عنصر نسبی بی اصل و نسب که اینطور با روزها و خاطره ها و یادهایم بازی می کند ... و منی که بی صدا و بی سلاحم در برا
تو تمام این خاطرات چندسال اخیرم یه وجه اشتراکی وجود داره، و اون اینه که همیشه، هرجا و درهرلحظه ای منتظرت بودم!حتی وقتی به خاطرات خوشی که تو توشون هیچ سهمی نداری فک میکنم، یهو یادم میاد که اون لحظه من منتظرت بودم! :|ولی خب فراموشت می کنم، قاعدتا فراموش کردنت نبابد از فراموش کردن آقای "ح" سخت تر باشه!پ ن: این همون چیزی بود که خودم می خواستم! باید پاش واستم! 
دا خاطرات سیده زهرا حسینیدا نام کتاب روایت خاطرات سیده زهرا حسینی است که در مورد جنگ ایران و عراق و به اهتمام سیده اعظم حسینی نگاشته شده و توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده zwnj;است. دا، در زبان کردی به معنی مادر است و زهرا حسینی که خود یکی از کردهای پهله زرین آباد استان ایلام است با انتخاب این عنوان سعی ...دریافت فایل
«تلخند زندانی» خاطرات ویژه و طنزگونه دوران زندان و شکنجه زندانیان سیاسی قبل از انقلاب را توسط نیرو های ساوک به تصویر می کشد.
برای ثبت خاطرات زندانیان ساواک مصاحبه های زیادی با این افراد انجام داده
شده و علاوه بر مصاحبه ها، از اسناد و مدارک جمع آوری شده از سوی گروه
تحقیق و پژوهش موزه عبرت استفاده شده است.
می توان هدف از نگارش کتاب «تلخند زندانی» را نشان دادن روحیه استقامت
مبارزان در مقابل شکنجه و بازجویی های نیرو های ساواک عنوان کرد و ممکن
اکنون زمان حال است زمانی برای ساختن و گاه حتی برای تاختن  باورمان این باشد که ما توانمندیم  باورمان این باشد که ما می توانیم کاش می شد این واپسین روزهای اسفند گاه یادی از خودمان کنیم نه دیگران سری بکشیم بر دیواره های غباره گرفته ذهنمان و مروری کنیم خاطراتمان را قلب های چه کسانی را به کردارنا نیکمان با گفتار نا خوبمان به درد اوردیم در این محکمه قاضی فرامن وجدانیمان باشد ببینیم دنیا با رفتارهای ما چه خواهد کرد یادمان باشد که در پنداره ان
تنها کسی که وبلاگ من رو میخونه اسمش حمیدرضاست بهش سلام میکنم و تولدش رو تبریک میگم میدونم که دیگه دوست نیستیم ولی چند سال دوست اینترنتی بودیم و از حرف زدن با هم  لذت میبردیم شرایط آدما و نیازهاشون، پستی و بلندی های زندگی، زمان و مکان آدم ها رو از  هم دور یا به هم نزدیک میکنه  با هر دوستی توی یه دوره از زندگیت آشنا میشی و همین رابطه های متفاوته که تنهایی آدم رو پر میکنه، هر دوستی جایگاه خودش رو داره و وقتی دیگه با هم نیستیم یا بعد از مدت ه
من دیروز یه کار خیلی خیلی عجیبی کردم!!واقعا نمیخواستم این  کار رو انجام بدم ولی خوب پیشامد کرد و من مجبور به انجامش شدم.نمیتونم جزییاتش رو شرح بدم ,از عواقبش میترسم ,اگه یه اشنا اینجا رو بخونه و من این اتفاق رو شرح داده باشم فاتحه ی من خونده اس.شاید چندوقت دیگه به صورت یه داستان نوشتمش.ولی فعلا همینقدر بگم که اگه زنم بفهمه ازم طلاق میگیره.ما تو بیمارستان یه منشی پذیرش داشتیم که مجرد بود ,یه نگهبان هم داشتیم که ایشون هم مجرد بود ,امروز تو بیما
تاوان معلمی / خاطرات زندان / رسول بداقی     در فایل پی دی افدر
سال 1391 در زندان رجایی شهر کرج سالن 12 ما هفت تن بودیم ،که باهم قرار گذاشتیم
اعتصاب غذا کنیم،هرکدام خواسته ای که داشتیم،را بیان کردیم،برسر برخی خواسته ها به
توافق رسیدیم،و یک بیانیه ی مشترک دادیم،آن موقع سالن 12 هنوزتلفن نداشت،ماحرفها،پیامهاوخواسته های خودمان راباخانواده ورسانه های داخلی و خارجی بوسیله
ی بچه های زندانی عادی به بیرون میفرستادیم،تنها دریچه ی ارتباطی ماباخو
چرا اسم اینجا این شد ؟خوب بدون شک امیر حسن چهل تن از نویسنده های مورد علاقه منه ، طرز نوشتنش رو دوست دارم و این زنان رمستانی عوان یکی ازداستان های ایشونه .من ذاتا زن غمگینی نیستم ، اتفاقا گاهی از دختر 19 ساله ام هم شیطون ترم ، شدیدا اهل مبارزه ام ، از وقتی که فهمیدم بیماری دارم این خصلت مبارزه جویی پررنگ تر هم شده ، اما شرایط زندگیم و مسایلی که داشتم و خاطرات تلخم گاهی چنان بهم حمله میکنه که اون بعد افسرده وجودم بروز پیدا میکنه . تجربه بهم نشون د
سلام. رژیم من دیشب تموم شد و میتونین تجربیات و خاطرات این هفته جنرالی رو تو "بعد نوشت" های پست قبلی بخونین. کلا 3300 وزن کم کردم و از 62.1 به 58.8 رسیدم. و خیلی خیلی بابت تغییر سایز محسوسی که این رژیم بهم بخشید، خوشحالم. 6-5 سانت از دور شکم (برجسته ترین قسمت) و 3-2 سانت از دور باسن کم کردم. ممنون که همراهید.
ازین وب هیچ خاطره خوشی ندارم در واقع بدترین خاطرات رو بیادم میندازه ولی بهترین روش برای حل مشکل روبرو شدن با اون مشکله از طرفی قراره اینجا دوباره از نو نوشته بشه با ی شروع دیگه  و جالبتر اونکه  از روح سرگردان و گمشده هم هیچ خبری نیست وای خدای من بعضی وقتا بخاطر از دست دادن بعضی افراد باید سجده شکر جا بیاری !خدا جونم شکرت 
چه زیباست یاد خاطره ها و چه زیباتر دیدار خاطره سازان.گذر لحظه ها را به تماشا نشستیم و نتوانستیم خاطرات و لحظه های با شما بودن را فراموش کنیم و امروز , باز به مثال همیشه مشتاق نگاه دوباره ای به روی ماه شما عزیزانیم. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
بگم شرمنده ک دردی دوا نمیشهتو فکر همتون هستم ک بدونم چیکار میکنین ولی اگه بگم وقت نمیکنم باور نمیکنم.راستی سلاااااام دوست جونا خواهرای گلمعلی الان پایین پیش مامان بزرگشه... خونمون بازار شامه... تا وقت پیدا میکنم یا میخوابم یا خونرو تمیز میکنم بقیه وقتامم ک برا فسقل و همسریه.بزودی با قسمت دوم خاطرات زایمانم میام. دوستون دارم خیلی زیاد. هیشکی مثل شما نمیشه.
12 سال گذشت!همین دیروز بود انگار .. با چه شور و شوقی می آمدیم که وبلاگمان را بروز کنیم .. همه می امدند.. چه دوستان خوبی که از ذهن زیبا به یادگار دارم .. چه خاطرات بی نظیری که از قِبَل نگاشتن در این خانه بر ذهن و دلم نقش بسته. دلم برای آن روزها لک زده است. امروز اما، خوشحالم که خوبهای آن روزها را دارمشان.  دوستشان دارم و گه گاهی حالی میپرسیم از هم..وبلاگ و وبلاگ نویسی هرچه داشت و نداشت، دوره ی مهمی  در زندگی ام بود.. بسیار مهم..شاید، و فقط شاید گاهی ب
بگم شرمنده ک دردی دوا نمیشهتو فکر همتون هستم ک بدونم چیکار میکنین ولی اگه بگم وقت نمیکنم باور نمیکنم.راستی سلاااااام دوست جونا خواهرای گلمعلی الان پایین پیش مامان بزرگشه... خونمون بازار شامه... تا وقت پیدا میکنم یا میخوابم یا خونرو تمیز میکنم بقیه وقتامم ک برا فسقل و همسریه.بزودی با قسمت دوم خاطرات زایمانم میام. دوستون دارم خیلی زیاد. هیشکی مثل شما نمیشه.پ.ن: معصوم جووووونم بیا آدرستو بذار خواهر
یه سرکی کشیدم به وبلاگم. خیلی وقته که ننوشتم.نوشتن خیلی خوبه بخصوص اگه آزادانه باشه. بجز تنبلی چیزی که جلوی نوشتن من را میگیره اینه که من دغدغه ها و خاطراتم را اینجا ریختم این وسط و ممکنه کسانی ببینند که من دوست نداشته باشم. برای همین هم خیلی راحت نیستم باش. از طرفی خوبیش اینه که زینب می تونه ببینه. یه نرم افزار هست که یجورایی وبلاگ را روی کامپیوترت پیاده سازی می کنه اما مشکل اینجاست که بر روی ویندوز سوار می شه نه مک من. یعنی باید ویدوز مجازی
تو خیلی زود تمام میشوی ، اما یک نخ سیگار تا آخرش به پایم میسوزدتو میروی و من مست و خرابم ، در گوشه ای تاریک در اتاقمنشسته ام و دود میکنم تمام لحظه هات با تو بودن راباور ندارم تمام شده ای و همچنان سیگارم میسوزد.....میدانستم روزی تمام میشود ، با تو بودن و همه خاطرات خوبماننمیخواهم تو را نفرین کنم ،عشق را نفرین میکنم که مرا در دام انداختافسوس که مرا نشناختی ، متاسفم که با قلب پاکم نساختی....متاسفم برایت ، در ادامه آرزوی خوشبختی میکنم برایت....و همچنا
بعضی وقت ها سر به سرت می ذارم  و میگم چقدر گفتم این همه پر خوری نکن  بیا دیدی چقدر شکمت گنده شده؟بعدش میگم شایدم پر خوری نبوده و ..... (سانسور )وقتایی که پیشتم شکمت رو میگیرم تکون هاش رو حس می کنم  بعضی وقت ها لگد هاش رو، خیلی لحظه های خوبیه .اما وقتی که بر می گردم سرکار هم تنها میشم و هم نگران.بعضی وقت ها هم بعضی فکر ها بعضی صحنه ها بعضی مکان ها خیلی اذیتم می کنن.همش سعی می کنم افکار مثبت و خاطرات مثبت رو مرور کنم.می دونم وقتی عشق بابا بیاد زن
آدرس فول آلبوم خاطرات دهلران در تلگرام
ورود به صورت مستقیم فقط روی این تصویر کلیک کنید
 جهت دیدن تصاویر دهلران قدیم وارسال تصویر به آدمین

تصویر 1فول آلبوم خاطرات دهلران:#اسطوره
#پهلوانی #رضا #اسدی از اولین کشتی گیران و از اولین بنیانگزاران کشتی در
دهلران (خاطره ای که در طول 45 سال در عرصه قهرمانی کشتی و مربیگری):در
سال 53 برای ادامه تحصیل از شهرستان دزفول به شهر ایلام انتقال یافتم، که
در مهر همان سال همزمان بود با مسابقات غرب کشور در شه
سلام.خوابم میومد خیلی و طبق عادت مزخرف همیشگی داشتم پیامای تلگراممو چک میکردم تا خوابم ببره.. یهو چشمم افتاد به یه پیام قدیمی که برای یکی فرستاده بودم و همیشه خوشحال بودم که ندیده.. دو تیک سبز رنگش که به معنای خونده شدن بود مو رو به اندامم سیخ کرد! یاد جمله معلم ادبیات دبیرستانم افتادم که همیشه میگفت هیچ وقت پیامی که حاوی خشمتونه رو به صورت کتبی  و نامه برای کسی نفرستید چون مطمئنا بعدا پشیمون میشید.. و من الان همون حیوان وفادار پشیمانم. ال
بنام خدا و
سلامخیلی وقت
بود که دست به قلم نشده بود. وقت داشتم ولی حوصله نه. امروز عظم کردم بنویسم.
هرچند اگر چرند و پرند باشد.غروب آفتاب
را که امروز دیدم، احساس غم عجیبی درک کردم. بیان این درک و احساس سخت است. شاید
دیگران هم احساس غم مشابهی را تجربه کرده باشند.گویی با
دیدن آخرین بارقه های خورشید، فرصتم به اتمام می رسد. شاید برای این باشد که
حقیقتا با غروب  خورشید، یک روز هم تمام
شده به حساب می آید. احساسش به خودی خود چیزی نیست. اما وقتی این رمقه
چند ماه اخیر فرصت خوب و البته نه چندان مناسبی برای بازگشت به دنیای سریال ها داشتم. و چه سریال هایی بهتر از ساخته های جاناتان نولان، برادر کریستوفر نولان؟ با وجود نقدهایی که بسیاری به نولان ها وارد می سازند، این دو همچنان به نظر من در دنیای فیلم و فیلمسازی، نابغه هستند. روی موضوعاتی دست میگذارند که هرکس غیر از این دو به آن می پرداخت، حاصل کارش یا خیلی کسل کننده و بیش از حد مفهومی میشد، یا خیلی غیرقابل باور و تخیلی. جاناتان نولان دو سریال خار
1. علی داره بزرگ می شه! متین هم داره بزرگ میشه!!!  پس منم بــــاید بزرگ بشم. اسمایلی یه آدم خیلی جدی 2. اینجا به بزرگ شدنم کمک می کنه و به بهتر شدنم. چون باید زندگی رو یه جور قشنگی بسازم که ارزش اینجا نوشتن رو داشته باشه.3. خیالم راحته که بعد ایــــن همه سال نه تنها هیچ آشنایی که هیچ غریبه ای هم اینجا رو نمی خونه. پس هرچه بخواهد دل تنگم می گم. 4. حیلت رها کن عاشقا!!! مستانه شو، مستانه شو (می دونم شعر مولوی رو تحریف کردم!)5. اینجا دفتر خاطرات بهترین سالها
عادتی شده برایم از رفتن نوشتن، از دلتنگی ، از بی معرفتی... می دانی چرا؟ چون این روزها پای حرف های هر که نشستم دلتنگ بود، از بی معرفتی گفت و سعی داشت خاطرات یک آدم رفته را از یاد ببرد.... عزیز جان این قصه ها قصه نیست واقعیتی ست که یک شهر را دچار کرده... این ها را بخوان و بدان که عشق ورزیدن مهارتی ست اکتسابی به تمرین و ممارست... و حاصلش آرامشی ست بینظیر اگر سازنده ترین گونه عشق را ابراز کنی... بدان که هر رابطه ای دچار اشکال و تردید و تکرار میشود مهم ماندن
سلام،هه...نمیدونم چی بگم...حرف ک خیلی دارم بعد اینهمه سال...چندروزیه تو فکر آپ کردن بودم ولی هی پا پس میکشیدم،چون دیگه وبلاگ مثل سابق  مشتری  نداره..اینم ک دارم الان مینویسم ی جرقه باعثش بوده...بعد سالها کامنتامو  دوباره خوندم و اشک تو چشام جمع شد ب یاد اونروزا...ب یاد دوستای وبلاگی...ک الان همشون بجز یکی(امین اتاقک) دیگه نیستن...ب یاد تی تی..شمیم..مهرداد..میمی جون...مترسک...کوروش یا بردیا...امین اتاقک ک هنوزم چندسالی یک
یادش به خیر اون زمانی که تقریبا سوم راهنمایی  بودم، ازمدرسه که میومدم تو یه وبلاگی به اسم " خاله سوسکه" شرح ما وقع وکلمه به کلمه اتفاقاتی که اون روز برام افتاده بود رو می نوشتم.بعدشم که طبق مد اون روزای دخترای بلاگستان که اسم خوراکی میذاشتن رو وبلاگشون شدم "خانوم لواشک" :))  فکر میکردم یه روز برمیگردم عقب و اینارو میخونم. یه چیزی که درمورد من خیلی بده توانایی نابود کردنه. مثلا وقتایی که از یه چیزی خیلی درد میکشم، شروع میکنم به مح
داشتن خواهر نعمتی است بس عظیم که خداوند یکعدد صورت گرد چشم و ابرومشکی خوشگل مهربان ازنوع خانم دکترشو به من ارزانی فرموده.پریشب این خوهرجان نازنین، چنان شب خاطره انگیزی برام رقم زد که نگو...دوست خوب و خیلی قدیمیمون زهراخانم را با نسرین دخترشون که خیلی وقت بود، ندیده بودیمشون را به همراه خالم و خانم جانم( مادرمادرم) و مامان و بابا و داداش سعید را بصورت کاملا ناگهانی دورهم جمع کرد و تا ما مرور خاطرات می کردیم و از هر دری حرف میزدیم و میوه و چایی
زیرو رو کردن همه چیز یکی از علایق ما آدمهای ِ مدرن و امروزی شده است ‌.زیرو رو کردن فایل های شخصی موبایلِ کسی که ادعای ِدوست داشتنش را داریم .زیرو روکردن کشوی ِ اتاق ِ پسرمان که تازگی بوی ِ سیگار میدهد ،زیرورو کردن دفتر خاطرات دخترمان که چندماهیست حالش عوض شده است .زیرو روکردن این زیر و رو کردنه آن .همش دنباله چیزی میگردیم که بهانه کنیم برای تردید برای در شک زندگی کردن .تا به حال شده به جای ِ زیرورو کردن آثار ِ شکِ مان دستهایش را بگیریم به خود
"هو" اسفند امسال که سر رسید،یادم آمد که ده سال از مرگ رسول گذشته است.حال و هوای آن روز دوباره به سراغم آمد. سری به "دلنوشت" زدم و یکبار دیگر نوشتارآن ایام را مرور کردم..... « رسول اندوه »شب،داخلی، ادارۀ محل کار:پیام کوتاهی روی تلفن همراه خودنمایی می کند.نگاه کردم وبی اعتنا گذشتم ؛چه شوخی بی مزه ای !مدتی گذشت اما آ ن شوخی بی مزه و زشت در ذهنم جولان می داد:نکند راست باشد.نگاهی دوباره به آن پیام کوتاه انداختم ؛ پیش شمارۀ تهران داشت.با
بیشتر وبلاگ هایی که میخواندم ، کانالی شده اند . راستش خواندن کانال برای من حس خاصی ندارد ، کانال هایم هم همگی میوت اند و گاهی بر حسب نیاز میخوانمشان . هر جور که فکر می کنم نمی دانم چرا نمی توانم کانال داشته باشم و آنجا بنویسم ، شاید هیچ کس به اندازه ی خودم نمی داند که ننوشتنم به دسترسی سخت تر به وبلاگ نسبت به کانال ارتباطی پیدا نمی کند . نمی نویسم چون چیزی برای نوشتن ندارم ، چیزی ندارم که برای خودم بنویسم که بهتر بیندیشم و یا برای دیگران بنویسم ب
سیـــــرم ازآن  خوی نا آرام  اونا ٱمیــد ازعشق  بی فرجــام  اومی روم شـایـد  فرامـوشـش کنـمخاطرات  تلـــــخ  بی انجـــام اومی روم تا ترک این ســـودا کنـمتـا ابـد ترک  دل شیـــــدا کنـــــممی روم تا ماورای هرچه هسـتمعنی خود را ز نو پیــــدا کنــــمتـا بگـــردم دورازایـن وابستگی دورازایـن نیـرنگ تلــــخ زندگیمی روم تاٱوج یک احسـاس نابپـَر زنـم  در پهـنــــه ی  آزادگیمی روم تا  بشکنــم  پیمان خـودیاد عشق بی
شنیده
بودم که از "آواز" تا "آوار" تنها یک "نقطه" فاصله
است.اما چه
می دانستم که آن یک نقطه مرکز ثقل تمام عالم من است.سرخوش
از آوازی بودم که در گوشم می‌پیچید و قلبم را درمی‌نوردید و شهد عشق را در جانم
جاری می‌کرد. تا آن
روز...تا آن روز
که آن "نقطه" از زندگی ام حذف شد.و وقتی
آن "نقطه" برداشته شد. بار تمام گیتی را یکجا بر قلبم احساس کردم.دیگر
آوازی نبود که در گوشم بپیچد. قلبم درهم پیچید. سخت شد. سنگ شد. شهدی از آن
نتراوید. راه
 


  بسم الله الرحمن الرحیم  
 
 



 مرام وُ محبت
ماندگار

 



 جوانمردی از
ایران ... 

 






  جهت مراجعه به مرجع
متن،
یا عنوان
اصلی،
به پیوند فوق ا
ب مهسا زنگ زدم....وجدانا غرورم نمیذاشت زنگ بزنم اما در پست زیر ک چن ساعتی ازش گذشته واقن دلم حرف میخاست و از اون مهمتر دو شب بود ک مهسا بد جور جلو چشم بود...و فک کردم زنگ بزنم و خیالم راحت شه زندس...اولش طبق معمول بهش پروندم ک حقش بود والا...بعد بغضیدیم بعد گریه کردیم...بعد چرند گفتیم ب مهسا گفتم ی دیواری از حرف بینمونه ک نمی دونم باید از کجا بگم ...و ب همین دلیل رفتیم تو حاشیه از دبیر جان دیفرانسیل تا...اما از لحن حرفامون میشد خخخ چیزارو فهمید...رفاقت م
خیلی حرفا دلم میخاد بزنم زودتر از اینا باید میومدم میگفتم اما نشد...الان دارم موسیقی متن ک و زی گو ن ی گوش میکنم که منو میبره به هزاااران سال پیش که سینگل بودم...سال ٩٣ ! انگاری خیلی وقت پیشه! خاطرات روزای گذشته رو از چن ساعت پیش شروع میکنم تا ذره ذره یادم بیاد...امروز ظهر بعد أز تموم شدن کار رفتم بیرون بر و غذا گرفتم و بعدش یه خرید حسابی میوه و سبزیجات! یه جای جدید نزدیک محل کارم پیدا کردم هم قیمتاش منصفانه س و هم میوه و سبزی هاش تَر و تازه س... بع
بعد از دعواهایی که توی تابستون با دوستای دانشگاهم شده بود کلا یه مدت کاری باهاشون نداشتم حتی وقتیم که اتفاقی تو سرویس و ... AZرو میدیدم میخواستم بگم فلان خبر رو راجب درس مهری بهم داده میگفتم بچه ها گفتن دیگه اخرش اونم یه روز گف بابا بگو فلانی ما اشتی کردیم تو هنوز رعایت میکنی؟گفتم عهههههه اشتی کردین؟گف نه ینی باهم معمولی راجب درس صحبت میکنیم .بعدش اتفاقی یه هفته بعدش گفتم مهری ازمون ازمایشی ارشد داده گف میدونم کارنامه اشو دیدمگفتم عه فرستاده
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها