خواهرم


جدیدا در جواب آدمایی که حرف درست  حسابی نمیزنن به جای حرص خوردن و سعی در قانع کردنشون میگم بله شما درست میگین یا بله حق با شماس.خانواده م فکر میکنن دارم بهشون فحش میدم یعنی با این حرف میگم لطفا خفه بشین. بلا نسبت!همکارام فکر میکنن واقعا حق با اوناس و تا آخر وقت اداری قیافه حق به جانب میگیرن.مخاطبین محترم وبلاگ هم نمیدونم چه برداشتی میکنن.اما در حقیقت من دیگه حوصله بحث کردن و مدام تکرار کردن یه حرف یا موضوع رو ندارم. در حقیقت حوصله کشدار کردن
سلام ممنونم از لطف همه دوستان :) اول نمیخواستم بنویسم ولی دوستان انقد لطف دارن گفتم یه مدت بنویسم حالا تا کی نمیدونم ولی اگه یه روز یه رفتم نگید نامرد بود قبلا خداحافظیم  رو کردم :)))فرجه خود را چگونه گذراندید؟! والا من که یا عروسی بودم یا کیک پختم امروز هم از عصر خونه پسر همسایمون بودیم برا شام تازه اومدیم :)فکر میکنم اگه قناد بودم خیلی عالی میشد، فک کنید این هفته چهار تا کیک پختم :| برای خواهرم، خودمون، همسایمون و دوستم حالا من منصف هر کیک
سه‌تا انار شیشه‌ای خریدم.همین‌طوری تزیینی. می‌تونی توشون عود بذاری یا چی؟ گل. یه شاخه گل. خیلی زن‌ روستایی‌طور به سال گفتم دستت درد نکنه...ممنون محبتت..خیلی ممنون.خواهرم می‌خندید که چه بلایی سرت اومد؟ چرا خیلی‌ممنونت مثل مادرم شد.خدایا الان که داره یادم میاد می خوام بمیرم از خنده...مثلا خیلی قانع و چشم به دست شوهر دوخته و خیلی مظلوم و اینا..سال گفت شهرزاد بسه..خودش هم با خواهرم مرده بودن از خنده که گفتم مخسره اِی کنی؟ چون مو دهاتی‌اوم اُ تو
می گفت تو مثل س نیستی، س خواهرمه. گفتم چطور گفت اون خیلی زرنگه. بعد گفت کلا سه تاتون زرنگید و سه تاتون نیستین. نفهمیدم چرا اینجوری میگه. نفهمیدم چرا نشسته مارو باهم مقایسه کرده، نفهمیدم زرنگ بودن چیه :/کلا بدم میاد از اینکه مقایسه بشم، بعد اینکه اکثر آدم های اطرافم نمیدونن من چجوری ام، فکر میکنن یه دختر بی دست و پا هستم واسه زندگی کردن، مثلا می پرسن بلدی غذا درست کنی؟ :/ مهمونی دادی؟؟ آخی دست تنها هم بودی :/ یا مثلا میگن چرا نمیری سر کار؟ بهشون می
دیروز ابجی بزرگه زنگ زده حالمو بپرسه ..کلی حرف زدیم...میگه سیسمونی چی خریدی ؟میگم هیچی هنوز....میگه یه دونه از النگوهاتو بفروش باهاش همه چی بخر...قبلا هم که گفته بودم پول ندارم برم دکتر ..بهم گفت یه دونه از النگوهاتو بفروش برو دکتر...خلاصه از دید خواهرم همه ی مشکلاتمون با همین 4 تا النگوی من حل میشه...ولی من اگه بخوام طلاهامو بفروشم چاله های مهمتری هم دارم....اگه بخوام برا سیسمونی طلا بفروشم برا زایمانو هزینه ی بیمارستان هم بایدهمین کارو بکنم ..... 
تو این چند روز چیا گذشته؟ یادم نمیاد خوب. بس که دیر به دیر مینویسم.همچنان درگیر پایان نامه ام و این که خبر تازه ای نیست. البته اگه تا 28 دی پایان نامه رو تحویل ندم میرم ترم 6 و ترم 6 هم مکافات خودش رو داره و رسما پیر شدم سر این پایان نامه. یه ماهی هست که کلا صورتم پر جوش شده از استرس همین پایان نامه. مادربزرگ هم بهتره خداروشکر. البته که نارسایی قلبیش همچنان هست و دیروزم تب داشت که کشف کردیم علی رغم آنتی بیوتیک هایی که خورده عفونت ادراری داره و همس
دیروز ختم 7 شوهرعمه پدرم بود (پدر شوهر آبجیم) و خواهرم چون چهلمش نشده بود بچه رو قرار بود بذاره پیش من و ختم نیاره و مادرم پیش بچه موند و من نیم ساعت رفتم ختم و اومدم خونه و حنانه خانم فندق خاله بیدار شده بود مامانم گف شیشه بچرو گذاشتم رو شوفاژ  گریه کرد بهش بده و رف نشستم یکم با حنانه خانوم حرف زدم و شعر خوندم و رو پام خوابید ده دقیقه نشده پاشد و گریه کرد بغلش کردم بردمش از اتاقم بیرون که شیششو بهش بدم بچه هم از گشنگی داش گریه میکرد همه شوفاژار
سلام دوستان عزیزم منو یادتون هست؟ مهسا هستم سفر امسال سورپرایز بود خود عید فطر ظهر رسیدیم شیراز بعد از یه سری معطلی و گیر تو فرودگاه خواهر و داداشام اومده بودن دنبالم .مامان بابام خبر نداشتن و منتظر بودن که بچه ها واسه نهار برن خونشون.ما تو راه بودیم مامانم هی زنگ میزد رو گوشی خواهرم که کجایین ؟ دیر نیاین .میگفت همین امروز همتون کار دارین دیر میاین.خلاصه رفتیم در خونه که رسیدیم مامانم به خیال اینکه داداشم هست تو آیفون نگاه نکرد همینجوری در ر
 


  بسم الله الرحمن الرحیم  











 
 






به همین سادگی
...







  جهت مراجعه به مرجع
متن،
یا عنوان
اصلی،
به پیوند فوق اشاره


کنید  

 



 وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی
آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و
خواهرم هم بعضی وقت ه
خیلی حرفا دلم میخاد بزنم زودتر از اینا باید میومدم میگفتم اما نشد...الان دارم موسیقی متن ک و زی گو ن ی گوش میکنم که منو میبره به هزاااران سال پیش که سینگل بودم...سال ٩٣ ! انگاری خیلی وقت پیشه! خاطرات روزای گذشته رو از چن ساعت پیش شروع میکنم تا ذره ذره یادم بیاد...امروز ظهر بعد أز تموم شدن کار رفتم بیرون بر و غذا گرفتم و بعدش یه خرید حسابی میوه و سبزیجات! یه جای جدید نزدیک محل کارم پیدا کردم هم قیمتاش منصفانه س و هم میوه و سبزی هاش تَر و تازه س... بع
پست ناقصلازمه که برم پیاده روی. اووووو چند شبه نرفتم و اوضاع خطری شده. فعلنصبحانه عسل و کره خوردم. و  شال و کلاه و هدبند کردم تا برم داروخانه تا قرص های فشار و چربی و.. گلاره رو بگیرم. یکی از داروها مدل وطنی و خارجکی داشتیم دکتر داروخانه گفت اگه میخوای مادرت 20 سال دیگه هم زنده بمونه این مدل خارجکی رو بگیر که قیمتش هم چند برابر بود. زنگ زدم برا خواهرم و گفتش اون دارو الان اصلن نیاز نیست و فقط برا بعده آنژیو هست  به مدت سه ماه. واقع قضیه ناراحت
سلام و صد سلام به دوستای گلمممم.الان که دارم مینویسم ساعت از سه نیمه شب گذشته و پسرم کنارم خوابه و دخترم روی پامه  دوقلو داری سخته، واااااقعا سخته. یادمه همکارم میگفت ما تو فامیل دوقلو خیلی داریم و همیشه وقتی کسی رو بخوایم نفرین کنیم میگیم ان شاالله دوقلو دار شی، ولی با تمام این سختی هااااا، منمیگم هرکسی رو میخوایم دعای خیر کنیم بگیم ایشالا دوقلو گیرش بیاد...و دعا میکنم خدا به هر کسی که آرزوشو داره دوقلو بده... دو قلو داری سخت ترین قسمتش ا
حیا واژه درحال فراموشی






 ‌#بسم_رب_المهدی . . . ۸ سال جنگیدند ... باتوپ ... تانک ... نارنجک... . دیدند شیعیان ایرانی قوی تراز این حرفان . . اومدن جنگی راه انداختند ارزان به نفع خودشون . اما #گران به نفع ما . . نامش #نرم است... . "آرام .. بی سروصدا .. و #جذاب " . خیلی ها را به #دام خودشان انداختند . . اما #مذهبی_ها را نه . با خودشان گفتند تنها راه شکست بچه #حزب_اللهی_ها این است که #همرنگشان بشویم. #عقایدشان رو قبول کنیم . . آنگاه در قالب #مذهبی و #اسلام ; #گناه
 ‌#بسم_رب_المهدی . . . ۸ سال جنگیدند ... باتوپ ... تانک ... نارنجک... . دیدند شیعیان ایرانی قوی تراز این حرفان . . اومدن جنگی راه انداختند ارزان به نفع خودشون . اما #گران به نفع ما . . نامش #نرم است... . "آرام .. بی سروصدا .. و #جذاب " . خیلی ها را به #دام خودشان انداختند . . اما #مذهبی_ها را نه . با خودشان گفتند تنها راه شکست بچه #حزب_اللهی_ها این است که #همرنگشان بشویم. #عقایدشان رو قبول کنیم . . آنگاه در قالب #مذهبی و #اسلام ; #گناه کردن را یادشان دهیم . .#حضرت_
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادندمسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌ایدنمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنیدوکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری
سلامبعد از چند روز مریضی صب پاشدم و کره و مربا خوردم. پرهیز کافیه. زندگی باید به حالت عادیش برگرده. خوب دیشب رفتم تئاتر. اسمش حساب پرداخت نمیشود، بود. هدایت هاشمی بازی میکرد. قشنگ بود. بعدش با دوستم رفتیم فری کثیف ساندویچ گرفتیم. برگشتم خونه و یکم سریال و خندوانه دیدم و خوابیدم.امروز دایی میاد خونمون. مجبورم ظهر برم خونه. طفلک هر دو چشمشون رو عمل کردن. خدا همه بزرگترها رو سلامت نگه داره.در آخر هم جمعبندی میکنم صحبتهامون رو درباره پس اندازنکت
میتونه مفید برا دوستانی که در شرف ازدواج هستن یا نامزد دارن یا عروسی کردن حتی یه جووون 20 ساله. موارد ساده ای هست و چون حالت چک لیست داره و بهتون  خط میده  انرژی  ذهنی کمتری ازتون  میگیره تا برا خودتون هم.. بنویسید و به همسرتون تحویل بدین. من برا خودم و سری اول و قطعا ممکنه سالها بعد تغییر کنه والان اینم:- من 4 تا گوش دارم و شنونده ی خوبی هستم. بارها برام  اثبات شده. البته کار کردم روش- حوصله ندارم با خانومایی فامیل خیلی منطقی و ریشه ای ب
لازمه که برم پیاده روی. اووووو چند شبه نرفتم و اوضاع خطری شده. فعلنصبحانه عسل و کره خوردم. هوا خیلی سرد بود لذا  شال و کلاه و هدبند کردم تا برم داروخانه تا قرص های فشار و چربی و.. گلاره رو بگیرم. یکی از داروها مدل وطنی و خارجکی داشتیم. دکتر داروخانه گفت اگه میخوای مادرت 20 سال دیگه هم زنده بمونه این مدل خارجکی رو بگیر که قیمتش هم چند برابر بود. قیمت برام مهم نبود منتها چون خواهرم بیشتر در جریان قرص های گلاره بود براش تماس گرفتم و  گفتش اون دار
من دیروز یه کار خیلی خیلی عجیبی کردم!!واقعا نمیخواستم این  کار رو انجام بدم ولی خوب پیشامد کرد و من مجبور به انجامش شدم.نمیتونم جزییاتش رو شرح بدم ,از عواقبش میترسم ,اگه یه اشنا اینجا رو بخونه و من این اتفاق رو شرح داده باشم فاتحه ی من خونده اس.شاید چندوقت دیگه به صورت یه داستان نوشتمش.ولی فعلا همینقدر بگم که اگه زنم بفهمه ازم طلاق میگیره.ما تو بیمارستان یه منشی پذیرش داشتیم که مجرد بود ,یه نگهبان هم داشتیم که ایشون هم مجرد بود ,امروز تو بیما
فرایند حیا زدایی از جامعه ماحیا واژه درحال فراموشی ‌#بسم_رب_المهدی ...۸ سال جنگیدند ... باتوپ ... تانک ... نارنجک....دیدند شیعیان ایرانی قوی تراز این حرفان ..اومدن جنگی راه انداختند ارزان به نفع خودشون . اما #گران به نفع ما ..نامش #نرم است... ."آرام .. بی سروصدا .. و #جذاب " .خیلی ها را به #دام خودشان انداختند ..اما #مذهبی_ها را نه .با خودشان گفتند تنها راه شکست بچه #حزب_اللهی_ها این است که #همرنگشان بشو
امروز دقیقاً یکماه و یک روز از تولد پسر می گذرد، در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد، سخت و شیرین، دوست دارم تجربه مادر شدنم را به تفصیل بنویسم تا باقی بماند، تجربه ای که علیرغم تمام آمادگی های روحی و جسمی باز غافلگیرمان کرد و نشان داد که هیج چیزِ این اتفاق قابل پیش بینی و کپی برداری نیست!طبق روال تمام تقویم های بارداری دنیا تاریخ زایمان تقریبی من را ١٧ نومبر إعلام کرده بودند، خواهر غافلگیرانه ١١ نومبر آمد و پیشم بود، اما اتفاق رخ نداد، می گفتند پ
امروز دقیقاً یکماه و یک روز از تولد پسر می گذرد، در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد، سخت و شیرین، دوست دارم تجربه مادر شدنم را به تفصیل بنویسم تا باقی بماند، تجربه ای که علیرغم تمام آمادگی های روحی و جسمی باز غافلگیرمان کرد و نشان داد که هیج چیزِ این اتفاق قابل پیش بینی و کپی برداری نیست!طبق قاعده مرسوم تمام تقویم های بارداری دنیا تاریخ زایمان تقریبی من را ١٧ نومبر اعلام کرده بودند، خواهر غافلگیرانه ١١ نومبر آمد و پیشم بود، اما اتفاق رخ نداد،
رابطه‌ام با حیوان‌ها آن‌طور است که باید با زن‌ها می‌بود. وقتی اتاقم را از آپارتمان خودمان جدا کردم، توانستم از محدودیت‌های اعتقادی خانواده‌ام در امان باشم و یک گربه چهار ماهه گرفتم. الان باید هشت ماهش باشد. راستش را بخواهید وجودش برایم خیلی مهم است. من آدم بی‌تفاوتی‌ام، و این بی‌تفاوتی شامل همه‌چیز می‌شود. ارتباط‌هایم، شیوه‌ی زندگی بی‌بند و تعلقم، و حتی در اعمال شخصی. مثلا من اهمیتی نمی‌دهم اتاقم بهم ریخته و کثیف باشد. حتی خوشم هم
چقدر اتفاقات ریز و درشت افتاده این چند وقت. و چقدر موج و ماه مهجور افتاده. الساعه صدف از حمام درآمده با کله حوله پیچ نشسته پشت وایو ذغالیش (پینک) داره می نویسه. همین اول کاری یه بیریک داشته باشیم :منیر کاظمی رمان جدیدش رو استارت زده به اسم :به تهران قسممی دونید من یه پیرزن درون دارم (در کنار اون سگ درون و کودک درون) مثلا اینکه موقع خرید برای خونه گوشت رو از یه قصابی، مرغ و ماهی رو از یه مرغ فروشی، سبزی خرد شده از یه جای خاص، مایحتاج دیگه از یه فروش
شفاعت حضرت معصومه (سلام الله علیها) و رحلت شهادت گونه ایشاندر بخش مذهبی مطالبی در ارتباط با حضرت معصومه (س) و علت رحلت شهادت گونه حضرتحضرت معصومه (س) ؛ “ملیکه‌ی ملک بقا و شفیعه‌ی هر دو سرا”در عالم مقاماتی است که عده ای با غفلت، از رسیدن به آن‌ها محروم می‌شونددرحالی‌که هوشیاران اهل باطن کمی به خود سختی و تعب داده و قله نشین کمالات می‌شوند .ازجمله کمالات وجودی عالم بقا، نیل به مقام والای شفاعت است .مقام
شفاعت، موهبتی است الهی که خداوند متع
به نام خدا
انگاری سی سال پیش بود.. آره،
زمانی که تنها شش سال بیشتر نداشتم.. .
بکمک خواهرم، یکی از همون
نقاشی هایی که توش خونه، کوه، خورشید و رودخونۀ جاری داشت رو نقاشی کرده بودم تا
بفرستیمش برای بخش نقاشی های تلوزیون.. و همین کارو هم انجام داده بودیم.. . یادمه
از میون تموم مجری های برنامه کودک، علاقۀ خاصی به خانم خامنه داشتم.. هه! اسمشو
گذاشته بودم "خانوم خوبه!"..
هفته های زیادی انتظار کشیده
بودم و خط و خبری از پخش نقاشیم توی تلوزیون نبود.. خوا
به نام خدا
انگاری سی سال پیش بود.. آره،
زمانی که تنها شش سال بیشتر نداشتم.. .
بکمک خواهرم، یکی از همون
نقاشی هایی که توش خونه، کوه، خورشید و رودخونۀ جاری داشت رو نقاشی کرده بودم تا
بفرستیمش برای بخش نقاشی های تلوزیون.. و همین کارو هم انجام داده بودیم.. . یادمه
از میون تموم مجری های برنامه کودک، علاقۀ خاصی به خانم خامنه داشتم.. هه! اسمشو
گذاشته بودم "خانوم خوبه!"..
هفته های زیادی انتظار کشیده
بودم و خط و خبری از پخش نقاشیم توی تلوزیون نبود.. خوا
مثل بچه ای که عزیزترین اش را از او دور کرده اند، بغض کرده بودم و مدام منتظر بودم تا بالاخره تلفن زنگ بخورد! و نخورد. این احساس چه بود؟ اگر من عاشق او نشده بودم، پس چرا بغض؟ چرا برایم مهم است؟ و دیگر کتمانش برایم مفهومی نداشت.فردا که زنگ زد به او گفتم:- احساس می کنم بهت علاقه مند شدم.واکنش او مثل این بود که به بچه ای عزیزترین اسباب بازی دنیا را داده ای... و چه شیرین بود!چهار ماه از اولین تلفن گذشته بود. پرونده ی من تازه داشت به جریان می
مثل بچه ای که عزیزترین اش را از او دور کرده اند، بغض کرده بودم و مدام منتظر بودم تا بالاخره تلفن زنگ بخورد! و نخورد. این احساس چه بود؟ اگر من عاشق او نشده بودم، پس چرا بغض؟ چرا برایم مهم است؟ و دیگر کتمانش برایم مفهومی نداشت.فردا که زنگ زد به او گفتم:- احساس می کنم بهت علاقه مند شدم.واکنش او مثل این بود که به بچه ای عزیزترین اسباب بازی دنیا را داده ای... و چه شیرین بود!چهار ماه از اولین تلفن گذشته بود. پرونده ی من تازه داشت به جریان می
مثل بچه ای که عزیزترین اش را از او دور کرده اند، بغض کرده بودم و مدام منتظر بودم تا بالاخره تلفن زنگ بخورد! و نخورد. این احساس چه بود؟ اگر من عاشق او نشده بودم، پس چرا بغض؟ چرا برایم مهم است؟ و دیگر کتمانش برایم مفهومی نداشت.فردا که زنگ زد به او گفتم:- احساس می کنم بهت علاقه مند شدم.واکنش او مثل این بود که به بچه ای عزیزترین اسباب بازی دنیا را داده ای... و چه شیرین بود!چهار ماه از اولین تلفن گذشته بود. پرونده ی من تازه داشت به جریان می
مروری
بر 19 دی 1389، روز سقوط بوئینگ 727 تهران- ارومیهحادثه
ای که بازماندگانش را فراموش کرده استبیا...
بانده...ندا
عبدی19 دی
ماه 1389 بود. عقربه های ساعت 19:53 دقیقه را نشان می داد. شبی سوزناک؛ برفی که امان نمی
دهد از بارش؛ سرما و باز هم سرما؛ همه به کنج خانه هایشان پناه برده اند و گرمایی
که خبر از بیرون ندارد... مردی با کت و شلوار و پالتو روی برف افتاده است. از یک
سو سرما را حس می کند و از سویی آبی را که به درون جانش راه نفوذ می یابد. صداهایی می شنود و
مردمی را
با سلام و درود بی انتها به نام بی پایان مایکل جکسون کبیر و عرض ادب و احترام به عاشقان حقیقی و فرزانه او در سراسر گیتی ... با
داستان دیگری از خاطرات مایکل جکسون به قلم عاشقان او در خدمت شما دوستان و
عزیزان هستم . نوشته ای که قصد دارم اون رو امروز با شما به اشتراک بگذارم
، دلنوشته ای تکان دهنده و جادویی به نام زندگی یک طرفدار است که به قلم عاشقی گرامی به نام خانم Eva Lassmann
از کشور آلمان به رشته تحریر در آمده است . از اونجایی که به دلایل شخصی
بسیار گو
با سلام و درود بی انتها به نام بی پایان مایکل جکسون کبیر و عرض ادب و احترام به عاشقان حقیقی و فرزانه او در سراسر گیتی ... با
داستان دیگری از خاطرات مایکل جکسون به قلم عاشقان او در خدمت شما دوستان و
عزیزان هستم . نوشته ای که قصد دارم اون رو امروز با شما به اشتراک بگذارم
، دلنوشته ای تکان دهنده و جادویی به نام زندگی یک طرفدار است که به قلم عاشقی گرامی به نام خانم Eva Lassmann
از کشور آلمان به رشته تحریر در آمده است . از اونجایی که به دلایل شخصی
بسیار گو
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها