خواهر

چت روم نوجوانان محل تبلیغات شما

کبوتران، سیاه پوش غمی بزرگ بر رواق حرم مرثیه می خوانند و زائران،اشک ریز و ماتم زده، رفتنت را به سوگ نشسته اند.ای بانوی شکوفه و لبخند! ای گنجینه دانش و معرفت! می روی و زمین در سوز سرمایی شگفت فرو می رود.آه، خواهر امام غریب خراسان، سلاله پاکی و معصومیت! دیوارهای خاک و افلاک، سیاه پوش داغ تواند.وفات فاطمه معصومه (س) تسلیت باد
سلام  سلام سلاممن عالی هستم خدا رو شکر. یه عالمه خبرای خوب جایزم رو‌که یه سشوار بود و لوح تقدیر در مراسم اهدا جوایز به عنوان دانشجوی برتر سال دریافت کردم و کلی به خودم افتخار میکنم.چند روز دیگه به سفر به ایران باقی مونده یعنی هفته دیگه این موقع پیش خانوادم هستمعروسی عروسی عروسی گل به سر عروس یالا دامادو ببوس یالا و ....عروسی ته تغاری چند هفته دیگه س و من رسما باز خواهر شوهر میشم اونم از نوع خارجکی خوبو
1- پایین پنجره ی رو به حیاط، تو پذیرایی خوابیدم و منتظرم اذون بگن تا نماز صبح رو بخونم و برم لالا! :)می دونستین یکی از آرزوهای من اینه که شبا بخوابم و صبحا بیدار شم؟! =))))) هیچ وقت نمی تونم شبا بخوابم، تا می رم بخوابم صبح می شه! :|2- خواهر جان که یازده سالشه رفته یه پالتوی سرمه ای (سورمه ای می نویسن یا سرمه ای؟!؟! ) خریده و درکمال نابوری پالتوش اندازه ی منِ بیست و یک ساله هم هست! :)3- خاله جان حالش خوب نیست... دعا کنین که خوب شه لطفا! که همه ی بیمارا شِفا بگیر
بگم شرمنده ک دردی دوا نمیشهتو فکر همتون هستم ک بدونم چیکار میکنین ولی اگه بگم وقت نمیکنم باور نمیکنم.راستی سلاااااام دوست جونا خواهرای گلمعلی الان پایین پیش مامان بزرگشه... خونمون بازار شامه... تا وقت پیدا میکنم یا میخوابم یا خونرو تمیز میکنم بقیه وقتامم ک برا فسقل و همسریه.بزودی با قسمت دوم خاطرات زایمانم میام. دوستون دارم خیلی زیاد. هیشکی مثل شما نمیشه.پ.ن: معصوم جووووونم بیا آدرستو بذار خواهر
حس عجیبی دارم.سرم درد میکنه و رگهای منتهی به سرم ضربانهای شدید دارند. اسمش میگرنه!دیروز به کل بیحال بودم و سردرد کل روزم رو خراب کرد.همین الآن هم هنوز درگیرم.با این وجود ظرفها رو شستم. غذا در حال طبخه. آشپزخونه فسقلی و یخچال کوچولو رو دستمال کشی کردم و اتاق 30 متری مونو مرتب کردم. آخه بدم از شلوغ پلوغی میاد.نشسته ام و دارم به حال عجیبم فکر میکنم.چند روزیه که در راستای رسیدن به اهدافم، اقدام عملی انجام دادم. حذف زوائد کم ارزش و گذران وقت به موارد ا
سلام به همه عزیزان سه شنبه باخواهرها ودامادمون رفتیم فیلم وارونگی فیلم خوبی بودولی عجیب من وبرد به فکر تا مدت ها بعداز فیلم بغضی تو گلوم بود که دوست نداشتم حرفی بزنم اروم تو ماشین نشستم وتا خانه جسمم وذهنم تو سینما مونده بود وهمش داشتم به ادم هایی فکر میکردم که تو خیلی از زندگی ها همینطورین اول یاددوست گرگانیم افتادم که همه کارها رو به دوش میکشه وبقیه میان مثل مهمون ومیرن خیلی براش ناراحتم یعنی دختر تا ازدواج نکرده هرکس دلش بخواد هرچی به
سه‌تا انار شیشه‌ای خریدم.همین‌طوری تزیینی. می‌تونی توشون عود بذاری یا چی؟ گل. یه شاخه گل. خیلی زن‌ روستایی‌طور به سال گفتم دستت درد نکنه...ممنون محبتت..خیلی ممنون.خواهرم می‌خندید که چه بلایی سرت اومد؟ چرا خیلی‌ممنونت مثل مادرم شد.خدایا الان که داره یادم میاد می خوام بمیرم از خنده...مثلا خیلی قانع و چشم به دست شوهر دوخته و خیلی مظلوم و اینا..سال گفت شهرزاد بسه..خودش هم با خواهرم مرده بودن از خنده که گفتم مخسره اِی کنی؟ چون مو دهاتی‌اوم اُ تو
سلامبعد از چند روز مریضی صب پاشدم و کره و مربا خوردم. پرهیز کافیه. زندگی باید به حالت عادیش برگرده. خوب دیشب رفتم تئاتر. اسمش حساب پرداخت نمیشود، بود. هدایت هاشمی بازی میکرد. قشنگ بود. بعدش با دوستم رفتیم فری کثیف ساندویچ گرفتیم. برگشتم خونه و یکم سریال و خندوانه دیدم و خوابیدم.امروز دایی میاد خونمون. مجبورم ظهر برم خونه. طفلک هر دو چشمشون رو عمل کردن. خدا همه بزرگترها رو سلامت نگه داره.در آخر هم جمعبندی میکنم صحبتهامون رو درباره پس اندازنکت
میتونه مفید برا دوستانی که در شرف ازدواج هستن یا نامزد دارن یا عروسی کردن حتی یه جووون 20 ساله. موارد ساده ای هست و چون حالت چک لیست داره و بهتون  خط میده  انرژی  ذهنی کمتری ازتون  میگیره تا برا خودتون هم.. بنویسید و به همسرتون تحویل بدین. من برا خودم و سری اول و قطعا ممکنه سالها بعد تغییر کنه والان اینم:- من 4 تا گوش دارم و شنونده ی خوبی هستم. بارها برام  اثبات شده. البته کار کردم روش- حوصله ندارم با خانومایی فامیل خیلی منطقی و ریشه ای ب
چهارشنبه این هفته ما عروسی دعوتیم و از اونجایی که وزنم کمی زیاد شده لباسهای دیگم اتدازم نیستن به همین خاطر پنج شنبه با خواهر زاده محمد رفتیم لباس مجلسی بخریم.یه پیرهن ساده و خوشگل خریدم شد 210 البته 220 بود فروشنده زحمت کشیدن 10 هزار تومن تخفیف دادن.چون پولک دوزی بود لباس گفت به محض اینکه رسیدی خونت از چوب لباسی آویزونش کن کت پولک هاش خراب نشه.منم لباس رو پهن کردم روی یکی از مبل های تو پذیرایی خونه محمد اینا که فردا شبش که می رم خونه خودم با خودم ب
سلام دوستان عزیزم منو یادتون هست؟ مهسا هستم سفر امسال سورپرایز بود خود عید فطر ظهر رسیدیم شیراز بعد از یه سری معطلی و گیر تو فرودگاه خواهر و داداشام اومده بودن دنبالم .مامان بابام خبر نداشتن و منتظر بودن که بچه ها واسه نهار برن خونشون.ما تو راه بودیم مامانم هی زنگ میزد رو گوشی خواهرم که کجایین ؟ دیر نیاین .میگفت همین امروز همتون کار دارین دیر میاین.خلاصه رفتیم در خونه که رسیدیم مامانم به خیال اینکه داداشم هست تو آیفون نگاه نکرد همینجوری در ر
خیلی حرفا دلم میخاد بزنم زودتر از اینا باید میومدم میگفتم اما نشد...الان دارم موسیقی متن ک و زی گو ن ی گوش میکنم که منو میبره به هزاااران سال پیش که سینگل بودم...سال ٩٣ ! انگاری خیلی وقت پیشه! خاطرات روزای گذشته رو از چن ساعت پیش شروع میکنم تا ذره ذره یادم بیاد...امروز ظهر بعد أز تموم شدن کار رفتم بیرون بر و غذا گرفتم و بعدش یه خرید حسابی میوه و سبزیجات! یه جای جدید نزدیک محل کارم پیدا کردم هم قیمتاش منصفانه س و هم میوه و سبزی هاش تَر و تازه س... بع
1- کلاس گیتار من به دلایل زیاد جمعه هاست. یعنی دقیقا روزی که همه تعطیلن و دنبال تفریحاتشون، من باید برم کلاس. که البته نکات مثبت زیادی هم داره. اما خب امروز نرفتم. چرا؟! چون هیچی بلد نبودم. به استادم گفتم: تا وقتی این تمریناتی که به من دادی اوکی نشه و یاد نگیرم نمیام. اونم درکمال تعجب قبول کرد!!!! حالا باید بشینم اونقدر تمرین کنم تا شاید هفته ی بعد بتونم جبران کنم.
2- هفته ی دیگه سالگرد عزیزجونمه. دلم برای مادربزرگ هام خیلی تنگ شده! قدر مادربزرگ هاتو
میخوام بگم هرچی رو که ذهنمو مشغول کرده...سرم درد میکنه.امتحان دادم..بین همه ی امتحان هایی که این چند روز دادم بهترین بود.خوشبختانه و عجیبانه قرار خواستگاری هنوز گذاشته نشده..شماره گرفته شده..فیزیکال مردم هم دیده شده ..چشمان سبز؛قد؛سفیدی پوست؛تعداد خواهر &برادر؛کاش بفهمم چه خوااهد شد...وووااای خدا فکر پارسا ولم نمیکنه نمیکنه نمیکنه اقای عاشق رو گذاشتم کنار با اون هم خاطره سازی....از وقتی این داستان رو نوشتم شخصیت هاش دارن مغزمو میخوورندیو
فلاکت ایرانیان طی جنگ آلمان و انگلیسمادرم می گفت شهریور 1324 وقتی متوجٌه شدیم که تو را حامله هستم آنچنان که باید و شاید خوشحال نشدیم . البتٌه توکٌل من و پدرت صد در صد به خدا بود ؛ امٌا واقع بین هم بودیم .جنگ جهانی دوٌم هنوز ادامه داشت .همه چیزمان شده بود جنگ ؛ انگلیس و آلمان با یکدیگر می جنگیدند ما اینجا حرص و جوشش را می خوردیم و یا طرفدار این می شدیم یا طرفدار آن . یک روز خبر می آوردند که آلمان در یک نبرد برنده شده است ما مردم همه خوشحال می شدیم که
فلاکت ایرانیان طی جنگ آلمان و انگلیسمادرم می گفت شهریور 1324 وقتی متوجٌه شدیم که تو را حامله هستم آنچنان که باید و شاید خوشحال نشدیم . البتٌه توکٌل من و پدرت صد در صد به خدا بود ؛ امٌا واقع بین هم بودیم .جنگ جهانی دوٌم هنوز ادامه داشت .همه چیزمان شده بود جنگ ؛ انگلیس و آلمان با یکدیگر می جنگیدند ما اینجا حرص و جوشش را می خوردیم و یا طرفدار این می شدیم یا طرفدار آن . یک روز خبر می آوردند که آلمان در یک نبرد برنده شده است ما مردم همه خوشحال می شدیم که
امروز دقیقاً یکماه و یک روز از تولد پسر می گذرد، در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد، سخت و شیرین، دوست دارم تجربه مادر شدنم را به تفصیل بنویسم تا باقی بماند، تجربه ای که علیرغم تمام آمادگی های روحی و جسمی باز غافلگیرمان کرد و نشان داد که هیج چیزِ این اتفاق قابل پیش بینی و کپی برداری نیست!طبق روال تمام تقویم های بارداری دنیا تاریخ زایمان تقریبی من را ١٧ نومبر إعلام کرده بودند، خواهر غافلگیرانه ١١ نومبر آمد و پیشم بود، اما اتفاق رخ نداد، می گفتند پ
امروز دقیقاً یکماه و یک روز از تولد پسر می گذرد، در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد، سخت و شیرین، دوست دارم تجربه مادر شدنم را به تفصیل بنویسم تا باقی بماند، تجربه ای که علیرغم تمام آمادگی های روحی و جسمی باز غافلگیرمان کرد و نشان داد که هیج چیزِ این اتفاق قابل پیش بینی و کپی برداری نیست!طبق قاعده مرسوم تمام تقویم های بارداری دنیا تاریخ زایمان تقریبی من را ١٧ نومبر اعلام کرده بودند، خواهر غافلگیرانه ١١ نومبر آمد و پیشم بود، اما اتفاق رخ نداد،
شفاعت حضرت معصومه (سلام الله علیها) و رحلت شهادت گونه ایشاندر بخش مذهبی مطالبی در ارتباط با حضرت معصومه (س) و علت رحلت شهادت گونه حضرتحضرت معصومه (س) ؛ “ملیکه‌ی ملک بقا و شفیعه‌ی هر دو سرا”در عالم مقاماتی است که عده ای با غفلت، از رسیدن به آن‌ها محروم می‌شونددرحالی‌که هوشیاران اهل باطن کمی به خود سختی و تعب داده و قله نشین کمالات می‌شوند .ازجمله کمالات وجودی عالم بقا، نیل به مقام والای شفاعت است .مقام
شفاعت، موهبتی است الهی که خداوند متع
نام و نام خانوادگی: غلامرضا محمدی
نام پدر: ابراهیم
تاریخ تولد: ۱۳۳۳/۰۷/۰۱
تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۰۴رجعت پیکر مطهر: ۱۳۷۷/۱۰/۲۵
محل تولد: اهواز
وصیتنامه:
بسمه تعالى
الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله با اموالهم و نفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون.
آنها که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانهاشان در راه خدا جهاد
نمودند مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت عظیم رسیده است. (جاهدوا
فى سبیل الله بیدکم ان لم تقدروا فجاهدوا و
<h1> رازهایی از هدیه دادن گل </h1>

گل علاوه بر سمبل زیبایی، یکی از هدایایی است که نشان دهنده احساسات و عواطف انسان در شرایط مختلف است. هدیه دادن گل برای هدیه گیرنده احساس خوشایندی را به وجود می آورد که معمولا نشانه علاقه و صمیمیت هدیه دهنده محسوب می گردد و باعث زینت و شادابی محفل نیز می شود. بهترین استفاده ای که می توان از این هدیه شادی بخش نمودآن است که گل های مختلف را در معانی متفاوت به عزیزانمان و آن هایی که دوستشان داریم هدیه بدهیم. این
آقا عجب عروسی شد جالب انگیز مامانم همش میگه ذات آدم بد باشه همین میشه منم میگم بهش دنیا برای همین آدم بداس مادرمن نمیدونم والا اما حق با مامانه هوا سرد شد سررداااااااا یخی و بارونی همراه با باد جالب اینجاس وقتی عروسی تموم شد فرداش درست روز بعد هوا آفتابی شد آفتاب تووووپفقط منتظر عروسی اینا بود عروسی که با دل شکستن گرفته شود همین است هوا بارونی کلی کلاس گذاشته شد برا اینکه ظهری عروس بیاد خونه مادرش وخداحافظی بماند که داماد دیر کرد و عروس تنه
1.5 ساعت باهم عربی تمرین کردیم ، آخرش دعوامون شد و گذاشت و رفت!خواهر جانم رو میگم !دراز میکشه و میخواد درس بخونه  ! منم میدونم به این حالت بشتر خوابش میگیره ! بهش میگم پاشو راست شین ، میگه ! هیچی نگفتم. اون آخرا داشت چشماش میرفت ، گفتم پشو برو دندونان و بشور بیا این 4تا دونه رم بخونیم بعد بخواب ... اینو کهشنید دگ کامل چشماش و بست میخواست بخوابه !هی بهش گفتم پاشو برو دندونات و بشور بیا ، پاشو برو دندونات و بشور بیا پاشو برو دندونات و بشور بیا !پاشد گ
این ماه عجیب تند و سریع و فرز گذشت . تا اومدیم ببنیم چه خبره شد آخر ماه . آقای اکبر هاشمی رفسنجانی فوت کردند ، خدا رحمتشون کنه ، اونقدر در این چند روز در موردش با دیگران حرف زدم که دیگه خسته شدم . بیستم تولد سنگ بود . راستش اصلا حال و حوصله تولد گرفتن رو نداشتم . حتی حال و حوصله کادو خریدن رو هم نداشتم ، تا ظهر به کارهای خودم رسیدم . بعد از ظهر شال و کلاه کردم و تو هوای آلوده رفتم یه کیک کوچولو خریدم . البته راستش جمعه قبل از تولدش خونه مادرم براش تول
 


  بسم الله الرحمن الرحیم  











 
 


 




  از «هَـری
پـاتـر» تا رواج «جن-گیری» ... 


 


 


 


 



 سه دختر آمریکایی که در کار تسخیر ارواح و شیاطین هستند، با سفر به لندن در
پی تسخیر ارواح خبیثه‌ای هستند که به گفته آنان با تکرار اوراد جادویی داستان‌های
هری پاتر وارد زندگی انسان‌ها شده‌اند.
«
یادداشت
من باز به سراغ این مامن و پناهگاهم اومدم تا هم از خاطراتم
بنویسم و هم آرامش پیدا کنم. اینجا برام حکم خونه امنی رو داره که تنهایی ها و
خستگی هام رو باهاش قسمت می کنم...
در این مدت حوادث زیادی در زندگیم رخ داد. دوهفته پیش بنا
به دلیلی پزشکی بطور ناگهانی فشارم به زیر 5 رسید و به حالت اغما رفتم توی
بیمارستان تلاش زیادی کردن که از اغما و بیهوشی خارجم کنند اونطور که بعدها دکتر
به پدرم گفته فقط یه تزریق نابجا و زود هنگام باعث مرگم میشده شانس بزر
یکی از روز های بهمن سال 95 هست. نقاشی کردم و حالا بعد از مدت ها اومدم بنویسم. حیف که حس خوبی ندارم. غمگین نیستم اما شاد هم نیستم. فرزند کوچکِ نور دیده ام روز به روز بزرگتر می شه. با شین رابطه صمیمانه ای ندارم. چه میشه کرد. زندگی همینه. من خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی هم تغییر کردم. و حتما شین هم در مورد خودش همین فکر رو می کنه. ولی چه کنم که من شاد نیستم. من از زندگی مشترکم راضی و شاد نیستم. توی جلسات مشاوره به ما خانوم های گروه می گفتند هفته ای  یک روز
آدم چیزهایی را درون خودش گم می‌کند و آن بیرون در پی‌اش می‌گردد و غصه می‌خورد. خوب حتما افعالی چون گم کردن و پیدا کردن زیاد مناسب چیزی که در نظر دارم نیست. هر آدمی گم‌کرده یا گم‌کرده‌هایی دارد. زیاد هم بد به نظر نمی‌رسد. کمی خاصیت شاعرانه به حرفم می‌بخشد. آدم‌ها کمال‌شان را گم کرده‌اند، سعادت و آرامش‌شان را. گمان می‌کنم گم‌کرده‌ی هرکس با دیگری متفاوت است. خوب بیراه هم نمی‌گویم. سعادت در همه‌جا پیدا می‌شود. مهم سعادت است، نه آن‌چیزی
 امروزه دانستن راه
های ایجاد تمرکز، یک مهارت بسیار سودمند به حساب می آید و بچه های مدرسه ای باید قادر
باشند که در محیطی که سکوت کامل حکمفرما نیست نیز درس خوانده ، تست بزنند و یا بتوانند
در حالیکه خواهر و بردارشان مشغول دیدن تلویزیون و یا بازی کردن هستند ، بر روی تکالیف
شان تمرکز داشته باشند. بازیها و تمرینهای
زیادی وجود دارد که شما می توانید برای افزایش تمرکز و توجه فرزندتان به کار ببرید
که در ذیل به برخی از آنها اشاره می شود:
1- به کودکتان ب
 


  بسم الله الرحمن الرحیم   






    خاطرات علی مطهری از
پدرش و آیت‌الله منتظری





  جهت مراجعه به مرجع
متن،
یا عنوان
اصلی،
به پیوند فوق اشاره


کنید 





 



 



 


 








 آفتاب‌‌نیوز :

علی مط
چقدر اتفاقات ریز و درشت افتاده این چند وقت. و چقدر موج و ماه مهجور افتاده. الساعه صدف از حمام درآمده با کله حوله پیچ نشسته پشت وایو ذغالیش (پینک) داره می نویسه. همین اول کاری یه بیریک داشته باشیم :منیر کاظمی رمان جدیدش رو استارت زده به اسم :به تهران قسممی دونید من یه پیرزن درون دارم (در کنار اون سگ درون و کودک درون) مثلا اینکه موقع خرید برای خونه گوشت رو از یه قصابی، مرغ و ماهی رو از یه مرغ فروشی، سبزی خرد شده از یه جای خاص، مایحتاج دیگه از یه فروش
سه تا برادر و یک خواهر داشت که مادرزادی ناقص‌العقل بودند، احمد پسر سوم و بعد از خواهرش بود. مادرش می‌گفت "تو اینا احمد از همه‌شون دیوونه‌تره" اما احمد واقعا دیوونه نبود و تنها بچه سالم خانواده‌شون بود. پدرش رو کشاورزهای ده همسایه کشته بودند. می‌گفتند گوسفنداشو تو زمینای اونا ول کرده، گیرش آوردند و با هرچی دم دست‌شون بوده زدنش. پدرش و شوهرخاله‌ش با هم بودند. یادمه با احمد توی مطبخ خونه‌شون دور تنور نشسته بودیم، یکی یکی صفحه روزنامه
مثل بچه ای که عزیزترین اش را از او دور کرده اند، بغض کرده بودم و مدام منتظر بودم تا بالاخره تلفن زنگ بخورد! و نخورد. این احساس چه بود؟ اگر من عاشق او نشده بودم، پس چرا بغض؟ چرا برایم مهم است؟ و دیگر کتمانش برایم مفهومی نداشت.فردا که زنگ زد به او گفتم:- احساس می کنم بهت علاقه مند شدم.واکنش او مثل این بود که به بچه ای عزیزترین اسباب بازی دنیا را داده ای... و چه شیرین بود!چهار ماه از اولین تلفن گذشته بود. پرونده ی من تازه داشت به جریان می
مثل بچه ای که عزیزترین اش را از او دور کرده اند، بغض کرده بودم و مدام منتظر بودم تا بالاخره تلفن زنگ بخورد! و نخورد. این احساس چه بود؟ اگر من عاشق او نشده بودم، پس چرا بغض؟ چرا برایم مهم است؟ و دیگر کتمانش برایم مفهومی نداشت.فردا که زنگ زد به او گفتم:- احساس می کنم بهت علاقه مند شدم.واکنش او مثل این بود که به بچه ای عزیزترین اسباب بازی دنیا را داده ای... و چه شیرین بود!چهار ماه از اولین تلفن گذشته بود. پرونده ی من تازه داشت به جریان می
مثل بچه ای که عزیزترین اش را از او دور کرده اند، بغض کرده بودم و مدام منتظر بودم تا بالاخره تلفن زنگ بخورد! و نخورد. این احساس چه بود؟ اگر من عاشق او نشده بودم، پس چرا بغض؟ چرا برایم مهم است؟ و دیگر کتمانش برایم مفهومی نداشت.فردا که زنگ زد به او گفتم:- احساس می کنم بهت علاقه مند شدم.واکنش او مثل این بود که به بچه ای عزیزترین اسباب بازی دنیا را داده ای... و چه شیرین بود!چهار ماه از اولین تلفن گذشته بود. پرونده ی من تازه داشت به جریان می
زندگی نامه :
ابومغیت عبدالله بن احمد بن ابی طاهر  مشهور به
حسین منصور حلاج از بزرگان عرفان و صوفیه، دانشمند، شاعر و سخنسرای بزرگ و
مبارزی استوار و خردمند ، در قرن سوم و جهارم هجری بود. وی در بیضا، در
فارس، به دنیا آمد و مدتی شاگرد سهل بن عبدالله تستَری بود . او بعدها با
جمعی از صوفیه عصر خود همراه شد که از میان آنها می توان به جنید بغدادی
اشاره کرد . " التوحید" ، "الجواهر الکبیر" ، "الوجود الاول" و" الوجود
الثانی" از
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها