دلبرک


پنجشنبه عصر دلبرک را برداشتم که بریم پیاده روی و کمی هم بازی کنیم. از اول راه گفت سردم است تا هنگامی که به خانه برگشتیم، ولی فکر می کردم چون بغل می خواهد اینطور می گوید. واقعا هم سردش بود، دست هایش یخ کرده بود و می لرزید. با هم ماشین برقی سوار شدیم و خندیدیم، کنار دکه ی ذرت مکزیکی خوردیم و با آتش خودمان را گرم کردیم، موقع برگشت هم دو کوچه ی آخر را سوار 206 شدیم که راننده اش خانم بود. دلبرک می گفت ماشینش مثل ماشین دایی بود. خلاصه ی قصه، چون همه اش
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها