گلهاى اقاقيا در لالايى مادرم

چت روم نوجوانان محل تبلیغات شما

وقتی تو هستی آرام نفس میکشم، من در پناه توام و خوشبخت زندگی میکنموقتی تو هستی هیچ واهمه ای ندارم ، به عشق تو هیچ غمی در دلم ندارمتویی فرشته ی زندگی ام ، که هیچگاه چشم از من برنداشتی ، هیچگاه تنهایم نگذاشتیمادرم ، با تمام وجودم دوستت دارم و از خدا میخواهم همیشگی باشی برایم ، تا زنده ام ماندنی باشی برایمکلام مادر آنقدر مقدس است که احساس من ،این کلمات نمیتوانند آنچه در دلم است را بیان کنندبه احترام بودنت خدا رو شکر میکنم ، به شوق بودنت اشک میریز
الان توی ماشینم و منتظرم نوید بیاید. شارژ تبلت هم دارد تمام میشود.سرشب خانه مادرم رفتم. ترازویی که کادوی روز مادر بود دادم. خودش اول امتحان کرد و دید چقدر وزنش بالا رفته و تعجب کرد.مثل همیشه وقت تعجب با شوخی مثل انگلیسیها گفت wow!بعد من رفتم رو ترازو، ۵۷ و نیم. برادرم رفت ۵۶، خواهرم ۵۲، آن برادرم ۶۱... مادرم نشست و فکر کرد که چه خورده که چاق شده؟ شال عربیش را باز کرد و دوباره بست. بعد گفت باید برنامه غذایی بچینم. جمله اش را به عربی گفت و برنامه ی غ
در کوچه‌پس‌کوچه‌های
تاریک و تنگ به همراه مادرم راه می‌رویم. پدرم از پشت سر با ما می‌آید. کوچه‌ها
مانند کوچه‌های محله‌های کوهپایه‌ای هستند. انگار که درحال بازگشت از قله کوه
هستیم. کوچه‌ها شیب زیاد دارد و جمعیت زیادی همراه ما به همان سمتی می‌روند که ما می‌رویم.
به نظر می‌رسد از حادثه‌ای در حال فرار هستیم. فضا تاریک است و خاکستری. مانند فیلم‌های
سیاه‌وسفید اما با نور کم و بسیار تاریک.با مادرم درباره جامعه در حال گفتگو هستیم. به او می‌گ
در کوچه‌پس‌کوچه‌های
تاریک و تنگ به همراه مادرم راه می‌رویم. پدرم از پشت سر با ما می‌آید. کوچه‌ها
مانند کوچه‌های محله‌های کوهپایه‌ای هستند. انگار که درحال بازگشت از قله کوه
هستیم. کوچه‌ها شیب زیاد دارد و جمعیت زیادی همراه ما به همان سمتی می‌روند که ما می‌رویم.
به نظر می‌رسد از حادثه‌ای در حال فرار هستیم. فضا تاریک است و خاکستری. مانند فیلم‌های
سیاه‌وسفید اما با نور کم و بسیار تاریک.با مادرم درباره جامعه در حال گفتگو هستیم. به او می‌گ
مادرم پرسید برای چه گریه کردی؟ گفتم گریه نکرده‌ام. نگاهی به آرنج زخمی‌ام انداخت و رفت. پا روی رکاب گذاشتم و ازش جلو زدم. کلید در خانه پایین سمت راست در، زیر تکه سنگی بود. درست یادم نمی‌آید، شاید هم تکه‌ای سیمان بود و شاید هم آجر. وقتی کلید خانه را بگذاری زیر تکه سنگی یا هر چیزی، و بروی و خانه را ول کنی به امان خدا، حتما خیالت راحت است دیگر. چه می‌دانم. شاید آن تکه سنگ طلسم می‌شده و جز صاحب خانه هیچ‌کس توان بلند کردن آن را نداشته. اما آن روز ماد
داستان جدیدمن یک مادرماثر ناهید گلکارمنتشر شده در کانال تلگرام نوشته های ناهیدبه دلیل اینکه خوندن مطلب طولانی در موبایل برام جذاب نیست ، داستان رو کپی میکنم اینجا و میخونم  و هدفی جز خوندن داستان و مشارکت مخاطبین داستان دوست ، ندارم .با تشکر
تنها باری که توی زندگی ام رنگ دندان پزشکی دیده بودم پنج سالم بود.برای لثه ی ورم کرده ام  روی صندلی خوابیدم و زل زدم به سیبیل های گنده ی دکتری که با قاشق هایش هی لثه ام را فشار میداد. ترسیده بودم. بلند شد وسیله ای بیاورد که از صندلی پریدم پایین و دویدم سمت اتاق انتظار..همان وسط روی زمین نشستم و سیل اشک بود که روان شد. هر چه خانم منشی و پدر و مادر قربان صدقه ام رفتند فایده نداشت..چشمم افتاد به آقای دکتر که با چهره ی درهم از چهارچوب در گفت خانم منشی
سلام و صبح بخیر.چقدر خوبه که به اصرار هستی جانم، این پیج رو باز کردم و اینجا مینویسم.چقدر خوبه که شماها هستید و با حضورتون و کامنتهای پرمهرتون به من انرژی میدین و به زندگی دلگرمم میکنیدممنونم. از تک تک شما دوستای خوبم چه اونها که به من منت میگذارند و کامنت مینویسند و چه خواننده های خاموشی که همراهیم میکنند، سپاسگزارم.دیروز بعد از تلفن مدیرجان، من کلا در شوکی عظیم فرو رفته بودم. خبر خیلی ناگهانی بود. انتظارش رو نداشتیم. از اول ماه ناگهان شرکت
سلام.. خدمت دوستان عزیزم... بعد یک سال و نیم دوباره تصمیم گرفتم که بیام اینجا بنویسم... یعنی بدجور دلم هوای اینجا رو کرد.... زندگیم خیلی عوض شده... اصلا یه حال و هوای دیگه ای داره زندگیم... دیگه سر کار نمیرم... خدای بزرگ بهم یه فرشته کوچولو داده... پسرم... تاج سرم..... الان دیگه من یه مادرم... دیگه به عنوان یه مادر باز تصمیم دارم بیام اینجا چیزی بنویسم.... ممنونم از همه اتون.... خوشحالم که اومدم..... 
اگر میتوانستم در زمان به عقب بر میگشتم و تمام تصمیماتم را عوض میکردم.یا حداقل به تعویق می انداختم.دیرتر عاشق میشدم و دیرتر انتخاب میکردم و زمان بیشتری را به تحصیل و خانواده و مادرم میپرداختم... کمتر اعتماد میکردم و گزیده به انسانهای دیگر اجازه ورود به حریم شخصی ام میدادم و هیچ وقت و هیچ وقت استقلالم را به یک مرد نمیباختم...همچنان کار و ورزش میکردم و با دوستانم تفریح میکردم...اگر میشد هیچگاه به هیچ مردی اجازه ورود به حریم زندگیم نمیدادم و خودم ر
همه چیز خوب بود. عصر آروم  پنجشنبه بود. سین تو اتاق دراز کشیده بود. من توی هال جلوی تلویزیون نشسته بودم در حالی که جورابای پشمی کله گاویم رو روی لگ مخملیم بالا کشیده بودم و پتو روی شونه هام بود و هدبند قرمز خالدارم کجکی رو سرم نشسته بود و همینطور که سر و صدای یکی از فیلمای دهه شصت تو کله م میپیچید، تو مربع کوچیک آینه ی توی دستم ابروهامو برمیداشتم.  نوبت سوهان کشیدن به ناخن هام شد و  سین هم با یه بشقاب و چاقو اومد و روبروم نشست رو زمین. از ر
 


  بسم الله الرحمن الرحیم  











 
 






به همین سادگی
...







  جهت مراجعه به مرجع
متن،
یا عنوان
اصلی،
به پیوند فوق اشاره


کنید  

 



 وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی
آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و
خواهرم هم بعضی وقت ه
 


  بسم الله الرحمن الرحیم  

















   وقتی بچه بودیم ... 







  جهت مراجعه به مرجع
متن،
یا عنوان
اصلی،
به پیوند فوق اشاره


کنید




  وقتی
بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای
خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم ب
زیر کتری را روشن کردم دمای پکیج را زیاد کردم و نشستم اینجا .کلم و کاهو و خیار و هویج دارم توی یخچال اما حوصله درست کردن سالاد ندارم.اگر مثلا چند وقت پیش ها بود الان از راه نرسیده یک سالاد رنگارنگ درست میکردم با غذاهای آنچنانی اما الان نه .یک غذای دم دستی و تنبلانه.خدارو شکر خوراک جگر و کمی ماکارونی در یخچال داریم .منتظرم چای زنجبیلی ام دم بکشد یک لیوان بزرگ برای خودم بریزم و با پشمک بخورم.از اداره مستقیم رفتم خانه مادر امان از دست پسرک امان ...نخ
زیر کتری را روشن کردم دمای پکیج را زیاد کردم و نشستم اینجا .کلم و کاهو و خیار و هویج دارم توی یخچال اما حوصله درست کردن سالاد ندارم.اگر مثلا چند وقت پیش ها بود الان از راه نرسیده یک سالاد رنگارنگ درست میکردم با غذاهای آنچنانی اما الان نه .یک غذای دم دستی و تنبلانه.خدارو شکر خوراک جگر و کمی ماکارونی در یخچال داریم .منتظرم چای زنجبیلی ام دم بکشد یک لیوان بزرگ برای خودم بریزم و با پشمک بخورم.از اداره مستقیم رفتم خانه مادر امان از دست پسرک امان ...نخ
پاهایم خالی می شوند، اینجا، این سوی دنیای آرامم. «دورِ دور».دستم را به
درخت رنجور مقابل خانه می گیرم و به دیوار خانه قدیمی خیره می شوم. می
دانستم وقتی زیر آسمانِ من نیست، چیزی کم خواهد بود.پارچه سیاه، تصویر
سفیدپوش پیرمرد را احاطه کرده است. تفاله های چای او این درخت را زنده نگه
داشته بود و من تنها کسی نبودم که برای ریختن آنها به پای درخت صدا می کرد.درد تزریق های متعدد در عضله هایم می پیچد. شاد قدم زده بودم. «چه شادمانی
کوتاهی!» خبر سلامتی ف
چه عاشقانه است این روز های ابری… چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی… چه عاشقانه است شکفتن گل های اقاقیا… چه عاشقانه است قدم زدن در سرزمین عشق… و من چه عاشقانه زیستن را دوست دارم… عاشقانه لالایی گفتن را دوست دارم… عاشقانه سرودن را دوست دارم… عاشقانه نوشتن را دوست دارم… عاشقانه اشک ریختن را… عاشقانه خندیدن را دوست دارم… دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار بهترین و عاشقانه ترین کسانم… و من عاشقانه می گِریَم… عاشقانه می خن
سلامپس از یه تاخیر خیلی طولانی پیام گذاشتن سختهاما خوب باید از یجایی دوباره نوشتامسال سال خوبی برای من نبودپر از استرس و نگرانی و خستگی از تنهاییتنها چیزی که آرومم می کرد و ان مع العسر یسرا بودهر چند دلم قرصه که خدا هوامو داشته و دارهولی یه وقتایی آدم بی لیاقت می شه بیشتر به یه دست زمینی نیاز داره تا دست آسمونی!محمد حسین رفته کلاس دوم امسال اصلا نتونستم مث کلاس اولش کنارش باشمانگار هزار نفر باید میومدن تا کنار من باشن!طبقه پایین خونه مادرم و
اعتراف. اقرار. هرچه میخواهی اسمش را بگذار... من باید بگویم و میگویم.بعضی چیزها نه شروعی داشته اند. نه پایانی دارند. تغییر هم نمی کنند. مثل تواقرار می کنم که زیباترین دختر نیستی. اما بدون شک مهربان ترین قلبی را داری که تا به حال دیده ام...اقرار می کنم که وقتی سرباز بودم و از خانواده دور می شدم حتی برای یک روز دلم به اندازه تمام تنهایی هایم تنگ می شد...اعتراف میکنم که وقتی امروز عصر مادرم زنگ زد و پرسید:«کجایی؟» احساس خوشبختی کردم...اعتراف می کنم که پ
سلامپس از یه تاخیر خیلی طولانی پیام گذاشتن سختهاما خوب باید از یجایی دوباره نوشتامسال سال خوبی برای من نبودپر از استرس و نگرانی و خستگی از تنهاییتنها چیزی که آرومم می کرد و ان مع العسر یسرا بودهر چند دلم قرصه که خدا هوامو داشته و دارهولی یه وقتایی آدم بی لیاقت می شه بیشتر به یه دست زمینی نیاز داره تا دست آسمونی!محمد حسین رفته کلاس دوم امسال اصلا نتونستم مث کلاس اولش کنارش باشمانگار هزار نفر باید میومدن تا کنار من باشن!طبقه پایین خونه مادرم و
آقاجان! بعد سی هشت سال هنوزنفهمیده ام ,, شما بابای من هستید ,یا پیشوا و رهبرم  ?!! هر بار که دچار تردید میشوم ، یاد این جمله  رسول الله  (ص) به  مادرم زهرای مرضیه (ع) میفتم که فرمود:  فاطمه جان!میوه دل بابا, شما مرا همان بابا صدا کن,  این آیه مشمول صدای تو نمیشود ، بابا! باباجان!  امروز,؛  بقدر همه دنیا ،  دنیای  دلم تنگی میکند برای بیست و هفت سال به د نیا نبودنت... بابای همه دنیا !  به اقیانوس قلب ملت خوش آمدی. 
پروردگارا سال گذشته هنگام امتحان خواستم تقلب کنم ، معلم از راه رسید ؛ رنگ از رخسارم پرید ؛ برگه امتحانی ام را گرفت و کشید و آن را از هم درید و چنان کشیده ای به صورتم کشید که برق سه فاز از چشمم پرید و صدایش را مادرم در خانه شنید !الهی سوگند به بلندای درخت چنار و به ترشی رب انار ؛ ترحمی بنما بر این بنده بی مقدار ؛ بی کار و بی عار که دمارش را برآورده روزگار !ای خالق مدرسه و ای به وجود آورنده فرمول های حساب و هندسه ؛ ای خدای عزیزم ، بیزارم از این نیمکت
سلام.خوابم میومد خیلی و طبق عادت مزخرف همیشگی داشتم پیامای تلگراممو چک میکردم تا خوابم ببره.. یهو چشمم افتاد به یه پیام قدیمی که برای یکی فرستاده بودم و همیشه خوشحال بودم که ندیده.. دو تیک سبز رنگش که به معنای خونده شدن بود مو رو به اندامم سیخ کرد! یاد جمله معلم ادبیات دبیرستانم افتادم که همیشه میگفت هیچ وقت پیامی که حاوی خشمتونه رو به صورت کتبی  و نامه برای کسی نفرستید چون مطمئنا بعدا پشیمون میشید.. و من الان همون حیوان وفادار پشیمانم. ال
سه‌تا انار شیشه‌ای خریدم.همین‌طوری تزیینی. می‌تونی توشون عود بذاری یا چی؟ گل. یه شاخه گل. خیلی زن‌ روستایی‌طور به سال گفتم دستت درد نکنه...ممنون محبتت..خیلی ممنون.خواهرم می‌خندید که چه بلایی سرت اومد؟ چرا خیلی‌ممنونت مثل مادرم شد.خدایا الان که داره یادم میاد می خوام بمیرم از خنده...مثلا خیلی قانع و چشم به دست شوهر دوخته و خیلی مظلوم و اینا..سال گفت شهرزاد بسه..خودش هم با خواهرم مرده بودن از خنده که گفتم مخسره اِی کنی؟ چون مو دهاتی‌اوم اُ تو
مثلا قرار بود یه برنامه ریزی درست داشته باشم اما تقریبا هیج پیشرفتی نداشتم. تو این سه چهار هفته ی اخیر حتی یه بار گیتار تمرین نکردم! با این که همیشه عاشق موسیقی بودم اما الآن حس می کنم دیگه نه گیتارمو دوست دارم نه یادگیری موسیقی رو. هربار که به گیتارم نگاه می کنم یادم میافته که چقدر همیشه توی گیتار شکست خوردم و چقدر گند بالا آوردم. گیتار تمرین کردن برام مث حل کردن مسائل دیفرانسیل سخت و اعصاب خردکن شده! انگار که باز در آستانه ی یه شکست دوباره هس
آدم چیزهایی را درون خودش گم می‌کند و آن بیرون در پی‌اش می‌گردد و غصه می‌خورد. خوب حتما افعالی چون گم کردن و پیدا کردن زیاد مناسب چیزی که در نظر دارم نیست. هر آدمی گم‌کرده یا گم‌کرده‌هایی دارد. زیاد هم بد به نظر نمی‌رسد. کمی خاصیت شاعرانه به حرفم می‌بخشد. آدم‌ها کمال‌شان را گم کرده‌اند، سعادت و آرامش‌شان را. گمان می‌کنم گم‌کرده‌ی هرکس با دیگری متفاوت است. خوب بیراه هم نمی‌گویم. سعادت در همه‌جا پیدا می‌شود. مهم سعادت است، نه آن‌چیزی
@@@به قول جیم ران (اگه اشتباه نکنم)شما متوسط اطرافیانتون میشین در نهایت. خب خیلی بهش اعتقاد دارم و مرتبط با 4 هم هست. من سبک حرف زدنم شبیه پدرمه. حرکات دستام و.. همه میگن شبیه پدرم هستم. حتی قیافه ام بیشتر شبیه پدرمه. کاش بیشتر شبیه مادرم بودم و میرفتم بازیگر میشدم. خب از بحث دور نشیم. مرور کنید سال 95 رو.  با کی حرف زدین؟ سخنرانی کی رو گوش کردین؟ رحیم پور ازغدی یا شاملو؟ (اسم بعضی ها رو که میخوام بیارم اذیت میشم)کتاب سریع القلم رو خوندین یا جلال
من از دوران کودکی خیال پرداز و رویایی بودم و همیشه چیزی رو که دوست داشتم و نمی تونستم داشته باشم ر تو رویاهام برای خودم می ساختم و مدتها باهاش زندگی می کردم.یادمه همیشه آرزوم بود گالشهای خاله جانم اندازه ی پام می بود و می تونستم بپوشمشون برام یه حس عجیب داشت.فکر می کردم که اگه این گالشها اندازه ی پام بشه یعنی بزرگ شدم.هر وقت می رفتم خونه ی خاله  دم در اول گالشهاشو یه پا می زدم و می چرخیدم از پشت نگاه می کردم و افسوس می خوردم که اندازم نیست.من س
 خوب نظاره کن ... همه چیز همین جاست... بر روی زمینی که نگه نداشت حرمت فاطمه س راولی باز... باز روز از نو و روزی از عشق...کم کم گلدسته های شهر فاطمیه نمایان میشودآیا میشود این فاطمیه گل زهرا هم نمایان شود؟؟؟ایا میشود ما سینه زنان و گریه کنان جد غریبش حسین را هم در خیل سپاهیانش راه دهد؟؟؟با تمام وجودم میگویم مادرم ... لبیک یا زهرا س ... .. لبیک یا زهرا س .. . لبیک یا زهرا س .لبیک یا زهرا سگفتنی نیست که در سینه ام این عشق چه کر
آقا عجب عروسی شد جالب انگیز مامانم همش میگه ذات آدم بد باشه همین میشه منم میگم بهش دنیا برای همین آدم بداس مادرمن نمیدونم والا اما حق با مامانه هوا سرد شد سررداااااااا یخی و بارونی همراه با باد جالب اینجاس وقتی عروسی تموم شد فرداش درست روز بعد هوا آفتابی شد آفتاب تووووپفقط منتظر عروسی اینا بود عروسی که با دل شکستن گرفته شود همین است هوا بارونی کلی کلاس گذاشته شد برا اینکه ظهری عروس بیاد خونه مادرش وخداحافظی بماند که داماد دیر کرد و عروس تنه
روزها گرم و مرطوب است و من چون  آونگ در زندگی روزمره ام هستم،  از این سو به آنسو! هر آخر هفته مهمان دارم و ایشان هم خوب همه را روی دوش من انداخته و خیالش راحت است. ککش هم نمیگزد،  خوب قرار شد فردا ناهار برویم بیرون و مادر ایشان گفت یک چیز توی خانه درست میکنیم! گفتم یک نفسی بکشیم و یک تنوعی باشد که فوری گفت راست میگی! امروز کلی با من حرف زد و از همان روشهای به سود پسرش ارائه داد که کفتم اگر داماد خودت با دخترت اینچنین بود و همه بار روی دوش
دیروز ختم 7 شوهرعمه پدرم بود (پدر شوهر آبجیم) و خواهرم چون چهلمش نشده بود بچه رو قرار بود بذاره پیش من و ختم نیاره و مادرم پیش بچه موند و من نیم ساعت رفتم ختم و اومدم خونه و حنانه خانم فندق خاله بیدار شده بود مامانم گف شیشه بچرو گذاشتم رو شوفاژ  گریه کرد بهش بده و رف نشستم یکم با حنانه خانوم حرف زدم و شعر خوندم و رو پام خوابید ده دقیقه نشده پاشد و گریه کرد بغلش کردم بردمش از اتاقم بیرون که شیششو بهش بدم بچه هم از گشنگی داش گریه میکرد همه شوفاژار
دروووووود ببخشید گیر کرده بودبرنامه نیم روز منساعت 7 کوک کرده بودم. بیدار شدم و ساعت رو چک کردم دیدم 6:59 . عجب! بارها پیش اومده بود این موضوع. خب از اونجایی که برنامه مشخصی نداشتم میلم نمی کشید پتو رو رها کنم. هوا هم سرررررد. حدود نیم ساعت تو رختخواب چپ و راست کردم و یه یا علی گفتم و صبحونه هم کره و مربای "به" با طعم زعفران خوردم. کلا گلاره هر ایده ای در مورد غذا به ذهنش برسه عملی میکنه! یه بار تو ماکارونی هویج رنده شده ریخت و بعدها کل فامیل..رفت
یه هفته س اینجاسترو سرمون حلوا حلوا کردیمشیه اتاق بهش دادیم که بره اونجا بخوابهیه اتاق دیگه هم روزا اونجاسیه هفتس که همش تو خونه با روسری و مانتو امیه هفته س شبا مثل آدم نمیخوابیم و کلا ریتم مون رو بهم زدهچون سرماییه شبا کولر رو روشن نمیکنیم و تاصبح بخار پز میشمیه هفته س که اگه خودمون نخوردیم دادیم اون خوردهبقول خودش که امروز میگفت اینجا کمپ منهحالا امشب مادرش و مادرم دارن واسه آزمون ورودی مدرسش شوخی میکنن و میگن حالا انقدر هول شده انگار رت
همه جا فریاد است...
اما بیهوده...
سر زن میکشد این مرد یه داد....
آب چشمان پر از نورش را...
من شفای این همه شعر مریض میدانم...
من سکوت کوه را میطلبم...
ضربه ی کبریتی میشکند دردم را....
شهر زیر پای من روشن اما از دور...
صورت خانه که مجبور است باشد پر نور....
آدمای خسته و رنجور...
تب تاریکی گرفتند و عذاب....
مثل من...
مادرم در قاب عکس ، میکند پاشویه ام با لبخند....
اولین برف و یه حرف تازه از این آسمان....
و شایدم تکراری....
لرزیدن...
آخرین برگ درخت خرمالو هم مرد....
اما او....
یه هفته س اینجاسترو سرمون حلوا حلوا کردیمشیه اتاق بهش دادیم که بره اونجا بخوابهیه اتاق دیگه هم روزا اونجاسیه هفتس که همش تو خونه با روسری و مانتو امیه هفته س شبا مثل آدم نمیخوابیم و کلا ریتم مون رو بهم زدهچون سرماییه شبا کولر رو روشن نمیکنیم و تاصبح بخار پز میشمیه هفته س که اگه خودمون نخوردیم دادیم اون خوردهبقول خودش که امروز میگفت اینجا کمپ منهحالا امشب مادرش و مادرم دارن واسه آزمون ورودی مدرسش شوخی میکنن و میگن حالا انقدر هول شده انگار رت
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها